الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
89
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
نور خدا را خاموش كنيد و امر او را تغيير دهيد ؟ آنها به من ناسزا گفتند ، من هم به آنها بد گفتم ، از ايشان گذشتم تا وارد مكّه شدم ، از مردم مكّه شنيدم كه ضحّاك بن قيس به حيره و يمامه حمله كرده و اموال فراوانى از مردم آنجا را به غارت برده است و سپس با كمال سلامتى به شام برگشته است ، اف بر چنين زندگى ، در روزگارى كه ضحّاك بدبخت را بر تو گستاخ سازد ، گمانم اين است كه يارانت تو را ترك گفته و از تو كناره گرفتهاند ، اگر تصميم دارى مقاومت كنى ، تا كشته شوى به من بنويس تا فرزندان برادر و هر كه از نسل ابو طالب مانده به گرد هم آورم و به كمك شما بشتابم ، تا در زندگى و مرگ با تو همراهى كنيم ، سوگند به خدا از زندگى پس از تو بيزارم و زندگى بى تو ، گوارا و خوش نخواهد بود . - و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته . پاسخ على ( ع ) به نامهء عقيل از بندهء خدا على امير مؤمنان به سوى عقيل بن ابى طالب ، سلام بر تو ، و حمد و سپاس به خداى يكتا و بىهمتا ، امّا بعد : خداوند ما و شما را حفظ و حراست كند ، همچون حفظ و امداد غيبى خدا از كسى كه از خدا خائف است ، او ستوده و نيكو است ، نامهات به من رسيد . . . امّا اينكه نظر مرا دربارهء جنگ با مخالفان خواسته بودى ، تا پاى جان با آنها مىجنگم ، تا آنكه خدا را ملاقات كنم ، نه از زيادى جمعيت خرسند مىگردم و نه از كمى آنها به وحشت مىافتم ، زيرا من بر حقّم و خدا هم با حقّ است ، سوگند به خدا در راه حقّ از مرگ هراس ندارم زيرا تمام خوبيها پس از مرگ است ، براى آن كسى است كه در صراط حق مىباشد . و دربارهء آمدن تو و فرزندان برادرت ، اجازه خواستى ، نيازى به كمك ندارم ، خداوند ترا هدايت فرمايد و از تو بپذيرد ، من دوست ندارم كه شما همراه من كشته شويد ، گمان نكن كه اگر مردم دست از برادرت برداشتند ، برادرت گلايه و بىتابى كند ، زيرا من آنچنانم كه شاعر بنى سليم مىگويد :